در دنیای تو ساعت چنده

در دنیای تو ساعت چنده

مجموعه : اخبار سینما ، فرهنگی و هنری
در دنیای تو ساعت چنده
در دنیای تو ساعت چنده؟تیم سه نفره ی (فردین صاحب زمانی ،صفی یزدانیان ،علی مصفا) که پیش از این خالق عاشقانه هایی آرام و خلاف جهت سینمای عصبی این روزهای ایران بوده اند، در سومین فیلم از سه گانه ی (چیزهایی هست که نمی دانی، پله آخر، در دنیای تو ساعت چند است؟)به هماهنگی قابل توجهی در بهم پیوستگی فرم و ساختار با مضمون رسیده اند، تاکید بر گذشته ی از دست رفته با اشاره به آلزایمر پیر مرد همسایه که حتی هویت خودش را انکار می کند و هجوم تمام آنچه که در گذشته جریان داشته به امروز و حال «گیل گل» در جغرافیایی پر باران، سبز و رنگارنگ که با استفاده ی درست از تضاد رنگ ها در فصل بازار چشمگیری خاصی دارد، به خوبی احساسات بیننده را تحریک می کند.

در اولین مواجهه ی گیل گل و فرهاد یروان در سکانس (کافه طوطی) به قاب بندی دوربین توجه کنید: لیلا حاتمی به روی صندلی ای نشسته است که پشت آن پنجره ای چوبی و اصیل و خاطره انگیز قرار دارد، مقابل پنجره یک گلدان قرار داده شده و در قسمت جلویی تصویر با چند صندلی خالی مواجهیم، پنجره، صندلی خالی و صدای آکاردئون عناصری هستند که در این سکانس حسگر های مخاطب را دچار قلقلک می کنند.

فیلم از این دست قاب بندی ها زیاد دارد برای درک بیشتر تمهیدات حسی فیلم به معماری خانه ی گیل گل و محل کار فرهاد توجه کنید: خانه ای با پنجره های فیروزه ای رنگ و محل کار فرهاد که از درب ورودی چوبی اش تا قاب های به دیوار آویخته شده و تاکید بر رنگ قهوه ای در آن باعث می شود گرمای زیادی را در طی تماشای فیلم حس کنیم ،(در دنیای تو ساعت چنده ؟)روایت یک عاشقانه ی آرام و دلنشین است که البته هرچند زبان تصویری مناسبی دارد ، اما از کمبود” قصه “رنج می برد یعنی ما با خط روایی جذابی که در مخاطب کشش ایجاد کند طرف نیستیم، فیلم تماما در خدمت عناصر نوستالژیک قرار گرفته است.

حتی فامیلی گیل گل که ابتهاج است یا معلم سال های دور که نجدی نام دارد، همه و همه با اشارات و ارجاعاتی که به دنیای ادبیات و شعر دارد فضا را خاطره انگیز تر و لطیف تر می کند و باید به هوشمندی سازندگان اشاره داشت که با انتخاب درست جغرافیای محدودی مثل رشت منطق روایی این همه آدمهای آشنا به هم را فراهم کرده اند. اما خاطره بازی های کارگردان به نام ها محدود نمی شود.

در سکانسی که مصفا در پارک کتک می خورد فیلم اشاره ای ایده آلی به یک “عشق پاک شرقی” دارد کما اینکه در روزگار امروز کسی برای دیگری خودش را به مخاطره نمی اندازد، اما همین سکانس غیر واقعی در دنیای فیلم جای می گیرد زیرا فیلم روایتگر یک عشق مجنون وار است، حرکت دوربین در سکانس هدیه دادن پنیر فرانسوی از سوی فرهاد به گیل گل را بار دیگر به دقت نگاه کنید: دوربین با چرخشی شاعرانه پوشش کاغذی پنیر را که گیل گل در باد رها می کند تعقیب می کند و ناخودآگاه (به برگ گل نوشتم من یکی را دوست می دارم ولی افسوس…) را به ذهن متبادر می کند در پاره ای از سکانس ها فیلم تبدیل به یک «شعر تصویری» می شود که البته با موسیقی تلفیقی و جسورانه ی کریستیف رضاعی که بین فرانسوی و گیلکی پیوند زده است.

شعر موزون تر می شود نمونه اش سکانسی است که حاتمی و راننده در ماشین زیر باران نشسته اند و قاب دوربین محدود به شیشه ی جلوی اتومبیل است و ما جز تصویر ماتی از دو پرسوناژ در اتومبیل و قطرات روی شیشه چیز دیگری نمی بینیم، صدای موسیقی به مرور روی دیالوگ ها سوار می شود و فیلم ساختاری کلیپ گونه به خود می گیرد. شاعرانگی در دنیای تو ساعت چنده ؟ از نامگذاری آغاز شده ،در جایی فرهاد یروان که با مادر گیل گل ارتباط صمیمانه ای دارد او را دعوت به پنیر فرانسوی می کند و از او می خواهد با دختر در غربتش حس همذات پندارانه داشته باشد مادر به فرهاد می گوید در دنیای گیل گل ساعت چند است و ما از همین دیالوگ متوجه می شویم فرهاد در رشت در تلاش است ساعت زندگی اش را ورای زمان و مکان با گیل گل در پاریس هماهنگ کند، نهایت عاشقی یا آنطور که خود فرهاد در فصل بازار با ارجاع به سوته دلان (علی حاتمی) می گوید بلا روزگاریه عاشقیت…

مهم ترین میراث فیلم ( یزدانیان) برای سینمای امروز ایران شکل چینش سکان هاست، واضح است که با فیلمی “کم قصه” طرفیم اما این فقر روایت دلیلی بر بیهودگی سکانس ها نیست، هر کدام از سکانس ها را که حذف کنید منطق داستاناز دست می رود حتی سکانس به ظاهر کم کارکردی چون توهم آمدن آنتوان به قاب سازی فرهاد ،سکانسی که در شکل گیری شخصیت فرهاد برای تماشاچی تاثیر بسزایی دارد بماند که تمام سکانس ها با نخی نامرئی به هم متصل شده اند و هر کدام که حذف شود رشته پاره می شود و یکی از نخ ها وجود نجدی و آن عکس به ظاهر بی اهمیتی است که در اوایل داستان مشاهده می کنیم و بعدتر همان عکسکلی در پردازش شخصیت مادر گیل گل تاثیر گذار است .و اینها از خاصیت یک فیلمنامه ی ظریف است به هرحال فیلمی که مسعود فراستی را راضی کند باید خیلی خاص باشد!

در فیلمهایی از این دست که متکی بر داستان نیستند و بیشتر توصیف یک حس و حال هستند، نورپردازی، موسیقی، طراحی صحنه و لباس و به طور کلی میزانسن اهمیت دو چندانی دارند، در چند نمای داخلی پرسوناژها با لباس هایی تیره در مرکز قاب قرار گرفته اند و در بک گراند تصویر استفاده از رنگ های روشن باعث می شود توجه بیننده به اشیا و محیط بیشتر شود و محیطی که با ابزار خاطره انگیز چیده شده احساسات مخاطب را در دست می گیرد، سکانس “قبرستان” درخت بی برگ و بار جلوی دوربین حرکت از بالای دوربین و القای حس تقدیر گرایی یکی از نمونه های جذاب کار است ،در دنیای تو ساعت چنده ؟ فیلمی آرام و شاعرانه است که با تصاویرش می توان چشم را نوازش کرد.

نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه